شب رو به من در سراشیبی و
سایه بر من
سرازیر گشته است
مرا در گیر خواهی یافت
در گیر و دار سرسخت ماندن و
هنوز زیستن.
خرده ام مگیری که عاشقت نیستم
عاشقانه زیستن را
برای عاشقانه از دور دیدنت
برای زیستن
برای روزمره تر شدن
برای بیشتر شبیه دیگران شدن
فروختم
به سمسار بی رحم و کوچه گرد زندگی
در ازای شاید دوباره دیدنت.
+ نوشته شده در
90/06/06ساعت   توسط يه دیلاق که لاغر و دماغ دراز و بدقوارست
|
می خواهم باز بنویسم....
تا همین چند ماه پیش در تمام تار و پود ذهنم باوری زنده بود
و از همانجا طبق عادت مالوف و مسبوق بیست و چند سال گذشته که بوده ام،
نورون های عصبی را همچون کروموزوم هایی فضولی که با عطشی عجیب له له میزنند
برای لحظه لقاح، میفرستاد تا اعماق ،
آری اعماق وجود خویشتن ناپاکم که به یمن قدوم این فضول کروموزوم ها دیگر بکارتی نداشت و
چه در رقص بی ثبات روحم یا چه میدانم در حرکت منظم آن نورون ها، تار و پودی تنیده میشد؛
بی هویتی نامش بود...
و از آن روز ،که به گمانم، راه بر سقوط ارزشهای نورونی بستم،
لحظه ای حتی هویت دستمالی شده ی
آن کروموزوم های فضول؛که همه جا بودند تا پس از دستمالی های طولانی شاید، آب ناپاکی،
بپاشند بر دست بشریت؛
را اجازه نگاهی ناپاک به روح تازه بکارت یافته ام، ندادم...
باز هم من همان انســـــان دیروز هستــــم،
مملو از بوی مشمئزکننده یکی از همان کروموزوم ها که دیروز از قافله جا ماند.
ــــــــــــتمامـــــــــــــــــ
+ نوشته شده در
89/12/27ساعت   توسط يه دیلاق که لاغر و دماغ دراز و بدقوارست
|
دلم گرفته از تمام طول روز
از اینکه طبق معمول
مثل دیروز
همانند هر روز
روزمرگی تمام بودمان ،
نبودمان شده.
کاش لا اقل عاشقی برایمان مانده بود
درد نان
دست کم امانمان داده بود
تا کمی هم شده
به یاد دلهای مملو از دردمان
لای روزمرگی های سردمان
دست و پا می زدیم...
+ نوشته شده در
89/12/23ساعت   توسط يه دیلاق که لاغر و دماغ دراز و بدقوارست
|
ذره ذره آب می شود
برفــك فاصله
ولي نم نمک به خواب می رود
پا به ماه بي قابله
و من گیج و مبهوتم از باور سرد زندگی
ز خشكسالي رود سند
که تا نبض بودنت می تپد
خون مایوسم از حیات سيلاب مي كند
شهر بی غیرتم، كه نيستي
بر سرم خراب مي شود
هواي بم ترين نقطه جهان
بوي فاضلاب مي دهد.........
+ نوشته شده در
89/08/04ساعت   توسط يه دیلاق که لاغر و دماغ دراز و بدقوارست
|
اینجا زمین، بی رحم ترین سیاره تمام جهان است...
می پرسی چرا؟؟؟ بپرس، بپرس
که حق داری به خدا،اگر نمی دانی از سر مهربانی توست
و اینکه لابد تا امروز به این پی نبرده ای،
که ما انسانها تا چه حد زشت و کثیف هستیم...
ما تنها زباله های موجود روی این سیاره ی زیبا هستیم،
تنها آشغالهای زنده ی موجود در گیتی...
+ نوشته شده در
89/06/10ساعت   توسط يه دیلاق که لاغر و دماغ دراز و بدقوارست
|